تبليغاتX
نازنین و بابک

نازنین و بابک

the life is beutifull

دعوا ، بی گناهیم...

بعد از خواستگاری ما ارتباط زیادی نداشتیم و تنها در حد تماس دو خانواده بود و گاهی نیز تماسهای ما، دو ماه از خواستگاری گذشت و تیرماه ما رفتیم شیراز برای تفریح و در واقع برای تحقیق.  بعد هم رفتیم خونه عشق من که ما دوتا کلا تو اتاق بودیم و مدام عشق در میکردیم. وقتی برمیگشتیم بابام گفت باید به خواب ببینی که من رضایت به این ازدواج بدم، راهی که روزی آرزوی من بود همه اش با گریه گذشت و نمیدونم چرا بابک رو هم شریک غمهام کردم و باعث شدم از درسهاش بیفته. بابام انگار فهمیده بود ما واقعا عاشقیم و تقریبا قبول کرد، اما چند روز بعد وقتی میخواستیم برای عقد برنامه ریزی کنیم به دلایلی بین پدرامون دعوا شد طوری که هیچ کدوم کنار نمیومدن، و در این میون دلای بی تقصیر و شکسته ما بود که به هم قول دادن که تا آخر عمر به پای هم بشینند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط نازنین و بابک  | 

خواستگاری به یاد ماندنی ما

بهار 87 رسید و  ما از هم دور، و تنها لحظه دیدار رو آرزو میکردیم. من دو هفته شمال رفتم و تونستم یه کمی از این دغدغه فارغ بشم، اما از بابک بی خبر بودم، چی کار میکرد. چطور تحمل میکرد. آخرین نامه و هدیه عید رو براش فرستادم اما هنوز هدیه من نیومده بود. بهر حال شمال فرصتی بود که به این هم فکر نکنم. تا اینکه برگشتم و نامه من هم با من رسید که نوشته بود بازم با تاخیر میاییم(یعنی روز تولدم). اینبار واقعا ناراحت شدم اما به بابا و مامان چیزی نگفتم. روز تولدم که میبایست روز خواستگاری میشد به هفته بعد رسید وروز معلم

ساعت 8بود و من پر از اضطراب که زنگ خونه صدای تپش قلبم رو بیشتر کرد. به ناچار باید چای میاوردم (مثه قدیمیا)،و با هر قدمی که بر میداشتم و نزدیکتر میشدم قلبم هم همراه دستم میلرزید و این حتی برای خودم هم غیر قابل باور بود. با ترس و بیشتر از همه با لرز چای تعارف کردم و حتی مجبور شدم در همون حال با مامان بابک روبوسی کنم که به سختی کنترل کردم. ماجرای عجیبی بود و جالب تر اینکه شالم افتاد تو چای داداش منوچهر(برادر بزرگتر بابک)، به هرحال وقتی آخرین چای رو به بابک دادم و همچی تقریبا به خیر گذشت با خیال راحت نشستم و البته هنوز  یه کم دلهره باقی بود. خوشبختانه خوب بود و خوب هم تموم شد. با هم صحبت کردیم و... . تا اینکه رفتند و من خیلی خوشحال بودم. در واقع تو آسمونا بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط نازنین و بابک  | 

دلربایی

عشق من رفت و دل منم با خودش برد. تابستون 86 بود حدود یکسال از آشنایی ما میگذشت و من باز هم سعی میکردم که عاشق نشم ولی... . قرار بعدی هم به دلیل عمل مادر بابک و ماموریت عزیزم که 6 ماه بود به تعویق افتاد. و ما بیش از پیش دلبسته هم شدیم. پنج شنبه شبها(با ایرانسل)، شب تا صبح با هم حرف میزدیم نامه مینوشتیم. به هم هدیه میدادیم چت میکردیم تا بتونیم هم رو ببینیم و... ، اون روزا روزای دلدادگی، روزای انتظار، روزای دعا، روزایی بود که عاشق میشدیم ولی یه عاشق نگران. ولی تو تمام این دلواپسی ها هیچ وقت خدا رو یادمون نرفت و حتی اگه بدترین شرایط رو داشتیم شکرش میگفتیم. تا اینکه زمستان 86 رفت و سال 87 تحویل شد. کاش کنار هم بودیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط نازنین و بابک  | 

میمیرم برات

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات

میمیرم برات

عاشقم هنوز

نمیخواستی که بمونی یا بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم

تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها از آب گلم

از آب و گلم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

به یه دنیا نور

سفرت بخیر

برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از این شکسته و نو مید و خسته تو باز برو

تو بازم برو

نمیخوام بیای

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمیخوام ازت

نمیخوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی  میخوام فقط آرزوم بشی

آرزوم بشی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40  توسط نازنین و بابک  | 

روزهای بی قراری1

خواستگاری ما انجام نشد و ما فقط همدیگه رو دیدیم همین

نه پدر من کوتاه میومد و نه پدر بابک جونم و تلاشهای ما بی نتیجه بود پدر من به سختی راضی شد در واقع وقتی من واقعیت رو گفتم و همچنین دلیل دروغم رو ، با اینکه به نظرش هیچ دلیلی برای دروغ نبود اما رضایت داد و شاید بیشتر به این دلیل بود که فهمید ما به هم علاقه مندیم. اما پدر بابک همچنان ناراحت بود و من میدونستم که تا از من مطمئن نمیشد دوباره تماس نمیگرفت. و ما همچنان در برزخ عشقی به سر میبردیم و تنها کار ما دعا بود. تو این مدت خیلی پیش اومد که ما همدیگر رو ببینیم و این باعث میشد بدون اینکه از آیندمون خبر داشته باشیم وابسته هم بشیم، میومد و منو میبرد برای امتحان استخدام، روز ولنتاین اومد و برام میشل (عروسک خرسم) خرید و... . تا اینکه در یکی از ماموریتهایی که بابک به تهران اومد با عمه جونم ملاقات کرد و عمه جون که اون رو پسر شایسته ای دیده بود تصمیم گرفت تا آخرش به ما کمک کنه. ولی من بازم دلهره داشتم و میترسیدم. اما حالا پشتیبان تازه ای داشتم که کمکم میکرد. بالاخره وقتی با پدرم کلی صحبت کردم به عشقم گفتم که با پدرش صحبت کنه. و بعد هم دعا کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط نازنین و بابک  | 

دیدار دوم و خواستگاری اول

بهمن ماه 84 شد یادم میاد که تاسوعا بود که عشقم تماس گرفت که ما بعد ایام عزاداری میاییم و من که تا حاله هیچی به مامان و بابا نگفته بودم و نمی دونستم چه جوری بگم، بعد از اون شکست قبلی که باعث شده بود کلی اعتبارم رو از دست بدم حالا باید چی میگفتم، یا اصلا از کجا معلوم پسر خوبی باشه من که آدم شناس خوبی نیستم حتما باز هم اشتباه میکنم. به کمک سهیلا متاسفانه دروغ گفتم و خوب میدونید که هیچ وقت نمیشه مامان و بابا رو گول زد و اصلا حرف من رو قبول نکردند، و وقتی که بابای بابک تماس گرفت بابام گفت "ما دختر به راه دور نمیدیم"!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:16  توسط نازنین و بابک  | 

اولین دیدار

سلام

آبان ماه 85 بود که بابک اولین بار با من تماس گرفت نمیدونم چرا اینهمه خجالتی شده بودم انگار لبام قفل شده بود و چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم اینکه بابک هم خجالتی بود بهرحال بیشتر از چند کلمه با هم حرف نزدیم و قطع کردیم. بعد از اون چند بار دیگه هم تماس داشتیم تا اینکه اولین قرار رو گذاشتیم. قرار شد بابک 26 آبان بیاد تهران(از شیراز) البته به همراه فربود. که این قرار ملاقات رو چهار نفره میکرد من و بابک، فربود و سهیلا، که من و بابک کلک زدیم و شب قبلش همدیگه رو دیدیم (بدون اونها)

شب بسیار به یاد ماندنی برای من بود که اولین بار عشقم رو دیدم. هرچند فقط چند دقیقه بود اما به تنها بودنش می ارزید (راستی یادم رفت بگم که اونشب مامان و خواهر بابک که همراهش بودند بسیار اصرار داشتند که منو ببینند)

فردا صبح قرار چهار نفره ما بقرار شد و من مثه جن زده ها از بابک فرار میکردم متاسفانه! تنها شدیم و با هم کلی صحبت کردیم، باورم نمیشد بابک از خودش و موقعیت کاریش گفت و من که دیگه فقط مونده بود شاخ دربیارم که آخه کدوم پسری تو این زمونه ازاین حرفها میزنه، ولی اونقدر صادقانه گفت که از همون اول مهرش به دلم نشست و ازش خوشم اومد.

تصمیم گرفتم بهتر بشناسمش بنابراین عاشق نشدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط نازنین و بابک  | 

شروع یک عشق

سلام به دوستای عزیز

میخوام امروز شروع یک عشق رو تو دفتر خاطرات (نازنین و بابک) بنویسم

باور کردنی نیست، اما همه چی از یه چت شروع شد

آذر84 برای اولین بار من و دوستم "سهیلا" رفتیم کافی نت دانشگاه و همین طور برای اولین بار چت کردیم، فربود که ادعا میکرد برای انتخاب همسر اومده با سهیلا دوست شد و عجبا که واقعا همینطور بود و ما برای شوخی و تفریح شماره داده بودیم (یعنی من شماره دادم چون سهیلا موبایل نداشت)، یکسال گذشت و سهیلا تنها اذیت میکرد و در جواب من که فربود رو پسر خوبی میدونستم میگفت تو ساده ای و پسرها رو نمیشناسی و به دنبال بهانه ای بود تا این دوستی تموم بشه اما چه بهانه ای میتونست بیاره! بهرحال نتونستم قانعش کنم واز اهداف بلند پروازانه اش سر در بیارم چرا که اون چیزی رو که میخواست در قلب مهربون فربود پیدا نمیکرد. چند ماهی هم خودم درگیر یه شکست کوچیک عشقی الکی شدم و فربود تا این موضوع رو فهمید دوستش رو به من معرفی کرد. من میترسیدم اما بهش اعتماد کردم چون واقعا قبولش داشتم، ازش فرصت گرفتم،

اما یه شب یه مسیج اومد که

سلام من بابکم کی میتونم باهاتون تماس بگیرم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط نازنین و بابک  | 

سلام

 

سلام دوستان بلوگفا

وبلاگ جدید من (یعنی ما) من و بابک یادتون نره

البته من قبلا هم اینجا وبلاگ داشتم (faryad-zir-ab)  اما وبلاگ جدید رو با همسرم شروع کردم حتی اسمش تاریخ عقدمونه که بهترین تاریخ برای منه

دوستون دارم برامون آف بذارید

منتظریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:21  توسط نازنین و بابک  |