+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط نازنین و بابک
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط نازنین و بابک
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط نازنین و بابک
|
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات
عاشقم هنوز
نمیخواستی که بمونی یا بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها از آب گلم
از آب و گلم
سفرت بخیر
اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز
از این شکسته و نو مید و خسته تو باز برو
تو بازم برو
نمیخوام بیای
نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمیخوام ازت
نمیخوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40  توسط نازنین و بابک
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط نازنین و بابک
|
بهمن ماه 84 شد یادم میاد که تاسوعا بود که عشقم تماس گرفت که ما بعد ایام عزاداری میاییم و من که تا حاله هیچی به مامان و بابا نگفته بودم و نمی دونستم چه جوری بگم، بعد از اون شکست قبلی که باعث شده بود کلی اعتبارم رو از دست بدم حالا باید چی میگفتم، یا اصلا از کجا معلوم پسر خوبی باشه من که آدم شناس خوبی نیستم حتما باز هم اشتباه میکنم. به کمک سهیلا متاسفانه دروغ گفتم و خوب میدونید که هیچ وقت نمیشه مامان و بابا رو گول زد و اصلا حرف من رو قبول نکردند، و وقتی که بابای بابک تماس گرفت بابام گفت "ما دختر به راه دور نمیدیم"!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:16  توسط نازنین و بابک
|
سلام
آبان ماه 85 بود که بابک اولین بار با من تماس گرفت نمیدونم چرا اینهمه خجالتی شده بودم انگار لبام قفل شده بود و چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم اینکه بابک هم خجالتی بود بهرحال بیشتر از چند کلمه با هم حرف نزدیم و قطع کردیم. بعد از اون چند بار دیگه هم تماس داشتیم تا اینکه اولین قرار رو گذاشتیم. قرار شد بابک 26 آبان بیاد تهران(از شیراز) البته به همراه فربود. که این قرار ملاقات رو چهار نفره میکرد من و بابک، فربود و سهیلا، که من و بابک کلک زدیم و شب قبلش همدیگه رو دیدیم (بدون اونها
)
شب بسیار به یاد ماندنی برای من بود که اولین بار عشقم رو دیدم
. هرچند فقط چند دقیقه بود اما به تنها بودنش می ارزید (راستی یادم رفت بگم که اونشب مامان و خواهر بابک که همراهش بودند بسیار اصرار داشتند که منو ببینند)
فردا صبح قرار چهار نفره ما بقرار شد و من مثه جن زده ها از بابک فرار میکردم
متاسفانه! تنها شدیم و با هم کلی صحبت کردیم، باورم نمیشد بابک از خودش و موقعیت کاریش گفت و من که دیگه فقط مونده بود شاخ دربیارم که آخه کدوم پسری تو این زمونه ازاین حرفها میزنه، ولی اونقدر صادقانه گفت که از همون اول مهرش به دلم نشست و ازش خوشم اومد.
تصمیم گرفتم بهتر بشناسمش بنابراین عاشق نشدم
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط نازنین و بابک
|
سلام به دوستای عزیز
میخوام امروز شروع یک عشق رو تو دفتر خاطرات (نازنین و بابک) بنویسم
باور کردنی نیست، اما همه چی از یه چت شروع شد
آذر84 برای اولین بار من و دوستم "سهیلا" رفتیم کافی نت دانشگاه و همین طور برای اولین بار چت کردیم، فربود که ادعا میکرد برای انتخاب همسر اومده با سهیلا دوست شد و عجبا که واقعا همینطور بود و ما برای شوخی و تفریح شماره داده بودیم (یعنی من شماره دادم چون سهیلا موبایل نداشت)، یکسال گذشت و سهیلا تنها اذیت میکرد و در جواب من که فربود رو پسر خوبی میدونستم میگفت تو ساده ای و پسرها رو نمیشناسی و به دنبال بهانه ای بود تا این دوستی تموم بشه اما چه بهانه ای میتونست بیاره! بهرحال نتونستم قانعش کنم واز اهداف بلند پروازانه اش سر در بیارم چرا که اون چیزی رو که میخواست در قلب مهربون فربود پیدا نمیکرد. چند ماهی هم خودم درگیر یه شکست کوچیک عشقی الکی شدم و فربود تا این موضوع رو فهمید دوستش رو به من معرفی کرد. من میترسیدم اما بهش اعتماد کردم چون واقعا قبولش داشتم، ازش فرصت گرفتم،
اما یه شب یه مسیج اومد که
سلام من بابکم کی میتونم باهاتون تماس بگیرم؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1  توسط نازنین و بابک
|
سلام دوستان بلوگفا
وبلاگ جدید من (یعنی ما) من و بابک یادتون نره
البته من قبلا هم اینجا وبلاگ داشتم (faryad-zir-ab) اما وبلاگ جدید رو با همسرم شروع کردم حتی اسمش تاریخ عقدمونه که بهترین تاریخ برای منه
دوستون دارم برامون آف بذارید
منتظریم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:21  توسط نازنین و بابک
|